زمان و ابديت (1)

Time and Eternity, I

translation to Persian of an Essay by Heinrich Zimmer Nameh Farhang, Quarterly Journal of Social & Cultural Studies, 1997

 

3. زمان و ابديت (1)

هينريش زيمر

ترجمة دكتر امير حسين ذكرگو

مقدمه

مبحث «زمان و اسطوره» از مباحث بنيادي تفكر و جهان بيني هند است. كليه وجوه اصلي اعتقادات معنوي، مناسك ديني و نوع تلقي از روابط اجزاء هستي به نحوي از انحاء با اين دو مبحث مربوط مي شوند. به عبارت ديگر چنانچه بخواهيم به هويت هندوان پي ببريم و دامنه معرفت خود را در اين باب از سطح به عمق سير دهيم، كليد ورودمان به اين وادي پهناور، همانا درك مسائل مربوط به «زمان» و جايگاه «اسطوره» در هنر و فرهنگ خواهد بود. هينريش زيمر (Heinrish Zimmer) محققي صاحب نام درباب هند شناسي است. كتاب ارزنده او تحت عنوان Myths and Symbols in Indian Art and Civilization حاوي مطالب مهمي در تبيين مفاهيم فوق است كه بخشي از آن را پيش رو داريد.

فصل اول كتاب تحت عنوان زمان و ابديت (Time and Eternity) مشتمل است بر سه بخش زير :

1- رژه مورچه ها

2- گردونه بازپيرايي

3 – خرد زندگي

از آنجا كه ممكن است برخي از اسامي و الفاظ خاص فرهنگ و فلسفه ديني هند براي خواننده ايراني نامانوس باشد، توضيحات تكميلي در پي نوشت ها توسط مترجم ارائه گشته كه اميد است مفيد واقع شوند.

رژه مورچه ها

ايندرا[1] اژدهاي غول پيكري را به قتل رساند. اين اژدها[2] در قالب يك ابر حجيم بي شكل آب‌هاي آسمان را در شكم خود به اسارت گرفته بود و بر فراز كوه ها سير مي كرد.

خدا ]ايندرا[، آذرخش خود را به سوي جسم پيچ در پيچ اژدها پرتاب كرد و پيكره ي آن هيولا، چون پشته توفان زده كاه هاي خشك، از هم گسيخت. آب ها آزاد شدند و در نهرهايي رشته رشته، دوباره در كالبد جهان جاري گشتند. سيلي كه جاري گشت سيل حيات است و به همگان تعلق دارد. اين سيل شيره وجود و عصاره مزارع و جنگل ها، و خوني است كه در رگ ها جاري است.

هيولايي كه بدان اشاره شد، منافع عمومي را غصب كرده بود. اين ظلم بزرگ كه چيزي جز جلوه ي كبر و خود خواهي نيست، به صورت توده اي عظيم و نكبت بار در ميان زمين و آسمان ظاهر گشت و توسط ايندرا نابود شد و عصاره حيات بار ديگر جاري گرديد. اهريمنان به جهان زيرين عقب نشيني مي كردند، و خدايان به قله ي كوه مركزي زمين باز گشتند تا از آن مسند اعلي حكمراني نمايند. در آن ايام كه اژدهاي مخوف (قحطي) قدرت و برتري يافته بود، عمارت شكوهمند شهر رفيع خدايان ترك برداشته و فروريخته بود. از اين رو، اولين اقدام ايندرا بازسازي اين كاخ بود.

همه ساكنين ابدي شهر، ايندرا را كه منجي وادي آسمان ها بود، مي ستودند. وي كه از پيروزي خود سربلند و از قدرت خويش آگاه بود، ويشواكارمان[3]، خداي هنر و صنعت (و معمار خدايان) را فرا خواند و به او فرمان داد تا قصري بنا كند كه در خور شوكت بي همتاي پادشاه خدايان باشد.

ويشوا كارمان، نابغه ي اعجاز آفرين وادي خدايان، توانست در مدت تنها يك سال اقامتگاهي مشعشع با كاخ ها، باغچه ها، درياچه ها و برج هاي زيبا و حيرت انگيز بنا كند. اما هر چه كار پيشتر مي رفت، بر توقعات ايندرا را افزوده مي شد و وسعت ديد و دقت نظر او فراتر مي رفت؛ ايوان ها غرفه ها، بركه ها، بيشه ها و تفريحگاه هاي بيشتري طلب مي كرد. برای بازديد و ارزيابي كه مي آمد، بي درنگ طرح هايي نو و بديع مطرح مي نمود تا به اجرا در آيند. معمار خدايان (ويشوا كارمان) كه از خواسته هاي پي در پي و پايان نيافتني ايندرا به تنگ آمده بود، تصميم گرفت تا از سطوح بالاتر استعانت جويد. پس به برهماي جهان آفرين، اولين تجلي روح جهاني، روي آورد. او (برهما)‌ در مكاني رفيع تر از دايره جاه طلبي ها، ستيزه جويي ها و افتخارها ماوا داشت. هنگامي كه ويشوا كارمان مخفيانه خود را به سريراعلي رساند و از درد دل خود و مشكلات عديده اش سخن گفت، برهما او را دلداري داد و گفت : «آسوده خاطر باش و به خانه خود بازگرد» وقتي ويشوا كارمان بازگشت و شيب راه را به سوي شهر ايندرا در پيش گرفت، برهما خود را به فلك اعلي كه جايگاه «ويشنو» بود رساند؛ ويشنو، وجود والايي است كه جهان آفرين (برهما) فرستاده و نماينده اوست. ويشنو[4] در سكوتي آكنده از ميمنت و سعادت به سخنان برهما گوش فرا داد. آنگاه با حركت آرام سر به وي فهماند كه درخواست ويشوا كارمان اجابت خواهد شد.

سحرگاه روز بعد، پسري برهمن،[5] كه چوبدست زوّار را به دست داشت بر دروازه اقامتگاه ايندرا ظاهر گشت و حاجب را امر كرد كه ورود او را به منظور ملاقات پادشاه به سرورش اعلام كند. دربان فوراً به حضور ولي نعمت خود رسيد. پادشاه بي درنگ خود را به دروازه رساند تا مقدم اين مهمان فرخنده را شخصاً گرامي دارد. پسرك برهمن با جسمي لاغر ده ساله مي نمود و وجودي تابان از جلوه هاي خرد داشت. ايندرا درخشش بارز و برتري او را دريافته بود. پسرك با چشماني سياه و نافذ و نگاهي سرشار از مهر به ميزبان خود سلام كرد. پادشاه در پيشگاه اين مهمان مقدس تعظيم كرد و پسرك، با شعف و مهرباني، او را مورد تفقد قرار داد و برايش دعاي خير كرد. هر دو با هم به تالار ايندرا وارد شدند، جايي كه پادشاه خدايان رسماً به پيش كش عسل، شير و ميوه او را گرامي داشت. آنگاه پرسيد : «اي پسر مقدس، برايم بگو كه به چه منظور بدين جا آمده اي».

پسرك خوش سيما، با صدايي كه عمق و لطافت رعدي آرام از ابري پر باران داشت چنين پاسخ داد. «اي پادشاه خدايان من آوازه كاخ با شكوهي را كه در حال بناي آن هستي شنيده‌ام. و به اينجا آمدم تا پرسش هايي كه در ذهن دارم بر تو عرضه كنم؛ به من بگو چند سال خواهد گذشت تاساخت اين اقامتگاه با شكوه به انجام رسد ؟ چه شاهكارهاي مهندسي ديگري باقي مانده كه ويشوا كارمان بايد به آنها جامه ي عمل بپوشاند ؟ اي والا مرتبت ترين خدايان» كودك در حالي كه چهره اش به آرامي حركت مي كرد با لبخندي معني دار چنين ادامه داد «هيچ يك از ايندراهاي پيش از تو موفق نشدند كه چنين كاخي را كه درصدد ساخت آن هستي به پايان برسانند. »

با شنيدن خبري از ايندراهاي گذشته، از كودكي كم سن و سال، پادشاه خدايان خود را از باده ي فتح سرمست ديد. پس با لبخندي پدرانه از او پرسيد : «به من بگو فرزندم. آيا ايندراها و ويشوا كارمان هاي ديگري بوده اند كه تو آنها را ديده و يا لااقل در موردشان شنيده باشي ؟»

ميهمان شگفت انگيز با آرامي سر تكان داد. «بلي به راستي كه من بسياري از آنها را ديده‌ام.» نواي سخن او به گرمي و شيريني شير تازه گاو بود، اما كلماتي كه ادا مي كرد سرما و لرزشي خفيف در رگ هاي ايندرا پديد مي آورد. پسرك به سخنان خويش ادامه داد : «فرزند عزيزم، من پدر تو كاشياپا[6]، پيرمرد لاك پشتي و پروردگار نياكان همه مخلوقات زمين را مي‌شناختم و من پدر بزرگ تو، ماريچي (Marichi) شعاع نور الهي را نيز كه پسر برهما بود مي شناختم. اين ماريچي بود كه سبب پيدايش روح خالص برهما گشت : تنها ثروت و فخر او پرهيزكاري و وفاداريش بود. و بازبرهما را كه از گل نيلوفر رسته و از ناف ويشنو پديدار شد مي شناسم و خود ويشنو، وجود اعظم را، كه در امر آفرينش حامي و پشتيبان برهما بود؛ او را نيز مي شناسم.

«اي پادشاه خدايان، من بر از هم پاشيدگي وحشتناك جهان آگاه بوده ام. من همه را ديده ام كه بارها و بارها در انتهاي هر دور، هلاك شده اند. در آن زمان هولناك، تك تك جزئيات و اتم ها در دل آب هاي خالص ازلي، همان جايي كه از آن برخواسته بودند ناپديد گشتند. همه چيز به وادي بی انتهاي اقيانوس خروشان و بي پايان باز مي گردد، جايي كه از تاريكي مطلق پوشيده و از اثر حيات تهي شده است. آه! كيست كه جهان هاي سپري شده يا خلقت هايي كه بارها و بارها از آب هاي بي شكل و بي انتها جوانه زده اند، شمارش كند ؟ كيست كه اعصار گذراي جهان را كه در پس هم، مستمر و بي پايان، ظاهر مي شوند بشمارد؟ و كيست كه در پهنه هاي بي نهايت فضا سير كند و درصدد شمارش جهان هاي پهلو به پهلويي بر آيد كه هر يك برهما، ويشنو و شيواي خود را دارند؟[7] و چه كسي ايندراها را خواهد شمرد؛ آن‌هايي كه در عرض هم بر دنياهاي بي شماري حكم مي رانند؛ و آن ديگراني كه پيش از آنها بوده و در گذشته اند؛ و حتي ايندراهايي كه در هر سلسله اي جانشين پيشينيان خود شده، يك به يك بر سرير پادشاهي خدايان جلوس كرده و يك يك در گذشته اند ؟ اي پادشاه خدايان، در ميان خدمتكارانت، هستند كساني كه شمارش دانه هاي شن هاي زمين و قطرات نازل شده باران از آسمان را ممكن مي دانند، اما هيچ كس در هيچ زمان بر شمارش ايندراها موفق نخواهد شد. اين چيزي است كه دانندگان مي دانند.

حيات و پادشاهي يك ايندرا معادل 71 عصر است و هنگامي كه 28 ايندرا در گذرند، يك شبانه روز برهما سپري شده است؛ و اما وجود يك برهما، با معيار شبانه روز برهمايي فقط 108 سال است. برهما در پس برهما مي آيد، يكي فرو مي نشيند و ديگري طلوع مي كند؛ كل اين توالي بي پايان در كلام نمي گنجد. پاياني بر تعداد برهماها نيست، چه رسد به ايندراها.

اما عوالم موجود در عرض هم، هر يك مهد پرورش برهمايي و ايندرايي است : و كيست كه تعداد اينها را برآورد كند ؟ در وراي دورترين تصورات، در ازدحام فضاي خارج، فوج جهان ها و عالم ها مي آيند و مي روند؛ چون بلم هاي كوچك در عرصه بي انتهاي آب هاي خالصي كه جسم ويشنو را تشكيل مي دهند از هر منفذ موئين آن بدن، يك جهان (Universe) حباب وار مي شكفد و (دمي بعد) مي تركد و محو مي شود. آيا تو در خود توان شمارش آنها را مي‌بيني ‌؟ آيا مي توان عدد خدايان همه ي اين جهان ها – جهان هاي حاضر و جهان هاي پيشين را شماره كني ؟»

در خلال سخنان پسرك، فوجي از مورچگان در كف تالار ظاهر شدند. مورچه ها با آرايشي نظامي در ستوني به عرض 4 يارد رژه اي ديدني را بر كف تالار به نمايش گذاشته بودند. پسرك به آنها اشاره كرد، قدري مكث نمود، به ايشان خيره گشت و ناگه قهقهه اي غريب سرداد. اما اين خنده فوراً در سكوتي عميق و متفكرانه فرو كشيده شد.

ايندرا با لكنت پرسيد : «چرا مي خندي ؟ تو كيستي اي موجود اسرار آميز كه خود را در پس ظاهر فريبنده يك كودك مستور داشته اي ؟» لبها و حلق (ايندرا) پادشاه مغرور خدايان خشك شده بود و صدا در گلويش مرتب مي لرزيد و مي شكست. «كيستي تو اي اقيانوس تقوي كه در ميغ فريبنده اي پنهان گشته اي ؟»

پسرك اسرار آميز چنين پاسخ داد : «خنده من به واسطه مورچه ها بود. اما دليلش را نمي‌توانم گفت و از من نخواه كه اين راز را آشكار سازم. رازي كه با تبر، درخت پوچي هاي مادي را قطع مي كند، ريشه اش را از بن مي كند و شاخ و برگش را پراكنده مي سازد. اين راز چراغي است براي آنها كه در ظلمت جهل دست و پا مي زنند. اين راز در خرد اعصار مدفون گشته است و به ندرت پيش آمده كه حتي بر قديسان آشكار گردد. اين راز، هواي باقي زهادي است كه وجود فاني را ترك مي گويند و از آن سبقت مي گيرند؛ اما فاني كننده دنيا پرستاني است كه وجودي مالامال از آرزو و غرور دارند.»

پسرك لبخندي زد و در سكوت فروشد. ايندرا كه ناتوان از حركت شده بود خطاب به مهمان خردمندش گفت : «اي پسر برهمن» سخن پادشاه اينك رنگ و بويي از تواضعي آشكار داشت «من نمي دانم تو كه هستي اما چنين مي نمايد كه تو تجسم خِردي. آشكار ساز بر من اين راز عصرها را، و نوري را كه شكافنده ي ظلمت است».

ايندرا اينك با فروتني زبان به تقاضا گشوده و آماده ي فراگيري بود. پس پسرك بر وي دريچه ي خرد را گشود. ‌«من مورچه هايي را، اي ايندرا، ديدم كه در رژه اي طولاني ره مي‌پيمودند. هر يك از آنها روزگاري ايندرايي بوده اند و همچون تو، با تكيه بر تقوي و افعال ثواب به مرتبه ي پادشاهي خدايان صعود كرده بودند. ولي اكنون، هر يك از آنها پس از بارها تولد مجدد، به صورت مورچه اي در آمده اند. اين سپاه، سپاه ايندراهاي پيشين است.»‌

تدیّن و اعمال والا، ساكنين جهان را به وادي معزّز عمارت هاي آسماني و به مراتب بالا، به مقام برهما و شيوا و حتي به عالي ترين مرتبت كه جايگاه ويشنو است ارتقاء مي دهد؛ و از سوي ديگر افعال ناپسند، ايشان را در جهان زيرين، در دوزخ دردها و اندوه ها غرق مي سازد كه با تولدهاي مجدد در ميان پرندگان، از رحم خوك ها و وحوش، در قالب درختان و روييدني ها و يا در شكل حشرات همراه است. از طريق اعمال است كه فرد به وجد مي آيد، یا دلتنگ مي گردد. و همين اعمال است كه او را صاحب يا بنده مي سازد. شخص توسط اعمال، به كسب رتبه هاي شاهي، برهمني، خدايي، ايندرايي و برهمايي موفق مي شود و باز از راه اعمال است كه كسي با بيماري مواجه مي شود، زيبا يا زشت مي گردد. يا تولدي مجدد در شكل يك موجود شرير مي يابد».

«اين است تماميت جوهر آن راز اين خِردمعبري است كه از فراز اقيانوس دوزخ به سوي سعادت جاويد رهنمون مي شود.»

«ز‌ندگي در دور بي شمار زاده شدن هاي مجدد همچون تجسم يك رويا است. خدايان ساكن اوج، و درختان و سنگ هاي گنگ زمين، به يك ميزان جلوه ها و مناظر اين صورت خيال هستند. ليكن مرگ قانون زمان را اداره مي كند. مرگ با تعيين بخشيدن به زمان بر همه مسلط است. خير و شر موجودات رويا، چون وجود حباب، محكوم به زوال و فنا است. ادوار متناوب و بي پايان نيكي و بدي در پس هم مي آيند (و به وادي نيستي رهسپار مي شوند) پس خردمند كسي است كه به هيچ يك (از اين دو قطب فاني) وابسته نشود، نه به شر و نه به خير. خردمندان اساسا به هيچ چيز وابسته نيستند.»

پسرك سخنان عبرت آميز و هولناك خويش را به پايان رساند و به آرامي به ميزان نگريست. پادشاه خدايان، با همه ي شوكت و جلال آسماني اش اينك خويش را بسي بي مقدار مي‌ديد.

در همان اثناء مهمان ديگري با هيبتي غريب به تالار وارد شد. اين تازه وارد ظاهري زاهد مآبانه داشت، سرش از موهاي در هم پيچيده و نمد مانند پوشيده بود؛ با يك تكه پوست سياهرنگ آهو كه به كمر داشت ستر عورت كرده بود و بر پيشانيش نشاني با رنگ سفيد داشت. بر سرش چتر كوچكي از علف سايه افكنده بود و بر سينه اش دسته مويي حلقوي و عجيب روييده بود : موهاي محيط دايره پر و دست نخورده بودند اما در ناحيه مركز به نظر مي رسيد كه بسياري از موها ريخته اند. اين موجود قدسي با گام هاي بلند و استوار به سوي ايندرا آمد، و پسرك در ميان آن دو، بر زمين چنباتمه زد و همچون صخره اي بي حركت باقي ماند. ايندرا شاهوار، در حالي كه به نقش ميزباني خود باز مي گشت تعظيم كرد و با تعارف شير ترش آميخته به عسل و خوردني هاي ديگر وي را گرامي داشت؛ آنگاه با قدري تملق و در عين حال محترمانه از حال و وضعيت مهمان عبوس خود جويا شد و بر وي خوش آمد نثار نمود. در آن هنگام پسرك رو به مرد قديس كرد و همان پرسش هايي را بر وي عرضه داشت كه ايندرا درصدد پرسيدن آن ها بود.

«از كجا مي آيي، اي مرد روحاني ؟ نام تو چيست و چه انگيزه اي تو را به اين مكان كشانده است ؟ اكنون در كجا اقامت داري و اين چتر علفي چه معنايي دارد ؟ حلقه موي روي سينه‌ات نشان چيست : چرا اين حلقه در اطراف فشرده و مركز آن تقريباً طاس است ؟! لطف كن اي مرد قديس، و به اين پرسش ها اجمالاً پاسخ گوي. من مشتاق شنيدن پاسخ تو هستم»

مرد روحاني لب به سخن گشود «من يك برهمن هستم. نام من هايري (Hairy) است و به اين جا به ملاقات ايندرا آمده ام. من مي دانم كه عمر كوتاهي دارم. بنابراين بر آن شدم كه خانه اي تملك و يا بنا نكنم و به ازدواج تن در ندهم و در پي فراهم نمودن معيشت و لوازم زندگي نباشم. زندگي من از طريق صدقات مي گذرد. اين چتر علفي را نيز بر سر نهاده ام تا خود را در مقابل نور خورشيد و بارش باران حفاظت كنم. و اما در مورد حلقه موي روس سينه ام، بايد بگويم كه اين منشا اندوه فرزندان دنيا است؛ اما در عين حال آموزنده خرد نيز هست. با نابودي هرايندرا يك تار مو فرو مي افتد. به همين علت است كه همه ي موهاي وسط اين حلقه ريخته اند. هنگامي كه نيمه ي ديگر دوره اي كه به برهماي كنوني تخصيص داده شده است سپري شود. من نيز در خواهم گذشت. اي پسر برهمن، من روزهاي زيادي در پيش روي ندارم؛ پس از زن و فرزند و خانه چه حاصل؟!

«هر پلك زدن ويشنوي عظيم الشان در گذشت يك برهما را ثبت مي كند. هر چيزي مادون مرتبه ي برهما، غير واقعي و خيالي است، مانند اشكالي كه با تجمع ابرها ظاهر و با تفرقشان بار ديگر ناپديد مي گردند و از اين رو است كه من تمام توجه و حواس خويش را وقف پاهاي نيلوفرين بي همتاي ويشنوي اعظم نموده ام. ايمني به ويشنو بالاتر از سعادت رهايي است؛ چرا كه هر لذتي، حتي لذايذ آسماني، به شكنندگي و ناپايداري يك رويا هستند، رويايي كه در نقطه، با تلاقي ايمانمان با آن وجود اعظم، ظاهر مي شود.

«شيوا، اعطا كننده ي امنيت، آن بزرگترين مرشد معنوي، اين خرد شگفت انگيز را به من آموخت. من در طلب تجربه ي صورت هاي مسعود و متنوع رهايي نيستم. من در اين آرزو نيستم كه خود را شريك بلند ترين عمارت خداوند سازم و از حضور ابدي او بهره مند گردم، و نمي خواهم كه در جسم و آرايش شبيه او باشم، و يا اينكه به بخشي از جوهره ي مباركه او بدل شوم؛ و حتي در اين آرزو به سر نمي برم كه روزي به كلي در جوهر او كه به توصيف در نمي آيد مجذوب كردم».

قديس به ناگاه ساكت شد و در دم ناپديد گشت.     

او خود شيوا بود : كه حال به اقامتگاه ماوراء جهان خويش بازگشته بود. در همان اثناء پسر برهمن نيز، كه كسي جز ويشنو نبود، از ديده ها پنهان گشت و ايندراي متحير، بهت زده تنها ماند.

ايندرا، شاه خدايان، در انديشه شد؛ تمام وقايع به نظر او يك رويا مي نمود. در وجود او ديگر رغبتي باقي نمانده بود كه شوكت آسماني خويش را وسعت بخشد و به ادامه ساخت قصرش ترغيب نمايد. اوويشواكارمان را فراخواند. صنعتگر و معمار ماهر خدايان را به كلماتي شيرين نواخت. تلّي از جواهرات و هداياي گرانبها بروي نثار نمود وي را گرامي داشت و با مراسمي باشكوه روانه ي خانه كرد.

ايندرا، شاه خدايان حال در طلب رهايي بود. او خردمند گشته و اينك فقط مي خواست كه آزاد باشد. پس شوكت پادشاهي و رنج اداره آن را به فرزندش سپرد و مهيا گشت تا عهد بازنشستگي خود را در گوشه عزلتي در بيابان ها به زهد سپري كند. تصميمي كه همسر زيبا و مهربان او شاچي (shachi) را اندوهناك ساخت.

شاچي، افسرده و گريان مالامال از ياس و نوميدي به بريهاسپاتي (Brihaspati) مبتكر- خداوند اعجاز خرد- كه مشاور روحاني و كاهن خانه ي ايندرا بود پناه آورد. به پاي او افتاد و به او التماس كرد تا به تدبيري حكيمانه، ذهن همسرش را تصرف نمايد و او را از تصميم هولناكي كه گر فته بود منصرف سازد. مشاور كاردان خدايان، كه با تمسك به طلسم ها و روش هاي خاص خود، نيروهاي آسماني (خدايان) را در تسلط بر عرصه جهان و نجات آن از يوغ اهريمنان ياري كرده بود، متفكرانه به شكايت ها و ناله هاي عاجزانه اين الهه دلرباي آشفته احوال گوش سپرد و با تكان سر وي را از اجابت خواسته اش آسوده خاطر ساخت. آنگاه با لبخندي ساحرانه دست او را گرفت و نزد همسرش برد. در پيشگاه آن دو ايستاد و در مسند معلم روحاني، سخناني خردمندانه در باب خواص زندگي معنوي آغاز كرد و بر اهميت و ارزش معيشت دنيوي نيز تاكيد نمود. او براي هر يك اقتضاء و جايگاهي قايل شد. بريهاسپاتي بحث را با مهارت ادامه داد تا اينكه آن مريد شاهوار از تصميم افراطي خود صرف نظر كرد. بدين ترتيب رنج ملكه التيام يافت و به وجدي تابناك بدل گشت.

بريهاسپاني، خداوند اعجاز خرد، يك بار (مدت ها قبل) دستور العملي براي ايندرا تدوين نموده بود تا به وي شيوه حكمراني بر جهان را بياموزد و اينك دستور العمل دوم او، در باب سياست ها و فوت و فن هاي عشق در زندگي زناشويي، تنظيم مي شد. او در اين درس، هنر شيرين ابراز عشق را – كه هميشه تازه و با طراوت است و با زنجيرهاي مستحكم (و زيباي) آن مي توان معشوق را در بند كشيد- به نمايش در آورد ؛ درس هاي اين كتاب ارزشمند برپايه هاي ژرف و بي نقص عشق زوجي استوار است كه در زندگي زناشويي شان بار ديگر به يگانگي مي رسند.

و بدين ترتيب داستان به پايان مي رسد. داستان اعجاب آور پادشاهي كه در اوج غرور بي پايانش تحقير مي شود و بيماري تكبر، كه سراسر وجودش را فرا گرفته بود علاج مي گردد، آنگاه با اعجاز خردي كه هم معنوي است و هم دنيوي، به معرفتي دست مي يابد كه از طريق آن به نقش و جايگاه صحيح خود در گردونه ي بي پايان حيات پي مي برد. *

* Brahma vaivarta purana krisna Janins khanda 47.50-161

 



[1]Indra، خداي باران و دارنده ي آذرخش در عهد ودايي از قدرتمندترين خدايان بود و لقب پادشاه خدايان را داشت. (مترجم)

[2]وريترا (vrilra) نام اژدهايي است اهريمني، كه آب هاي جهان را بلعيده بود و به همين جهت با ايندرا (خداي باران و رعد) همواره در نبرد و مصاف به س ر مي برد. (مترجم)

[3]Vishvakarman

[4]Vishnu

[5]برهمن ها طبقه روحانيون هندو هستند كه ذاتاً پاك و مقدس شمرده مي شوند (مترجم)

[6]كاشياپا (kashyapa) در علم الاساطير هند، قديسي است كه نام او چندين بار در سروده‌هاي ودا آمده است. اين نام در ضمن مترادف باكورما (kurma) است كه تجلي دوم ويشنو در شكل لاك پشت مي باشد. (مترجم)

[7]در كيهان شناسي هندويي گردش نظام هستي متكي بر سه نيرو يا سه خداست: برهما (خداي خلقت)، ويشنو (محافظ كائنات) و شيوا (خداي نابودي) كه از آنها به عنوان تثليث هندويي ياد مي شود. در ميان اين سه قطب «ويشنو» از مرتبه والاتري برخوردار است. (مترجم)

Read 1197 times