زمان و ابدیت (2)

Time and Eternity, II

translation to Persian of an Essay by Heinrich Zimmer Nameh Farhang, Quarterly Journal of Social & Cultural Studies, 1997

1. زمان و ابدیت (2)

بخش دوم :

گردونه باز پيدايي و خرد حيات

قسمت اول از فصل «زمان و ابديت» تحت عنوان «رژه مورچه ها» در شماره 26 (تابستان 76) نامه فرهنگ خدمت سرووان عزيز تقديم گرديد. اينك در اين شماره دو بخش ديگر با عناوين «گردونه بازپيدايي» و «خود حيات» پيش كش علاقه مندان مي گردد. به اميد اينكه مقبول افتد و مفيد واقع‌ شود.

گنجينة اساطير و نمادهاي مربوط به ايندرا بسيار عظيم و غني است. اما به رغم وجود متون بي شمار، وفور آثار معماري دقيق و گويا، و فعاليت گستردة محققين در تصحيح، ترجمه و تفسير اين آثار، هنوز كم نيستند داستان ناشنوده، تصاوير ناديده، تركيبات كنايي نامفهوم، ابعاد زيبايي شناختي و ارزش هاي فسلفي به تفسير در نيامده كه با سپري شدن زمان و گسترش دامنه مطالعات به عرصه ظهور مي رسند. سنن ملي هند از هزارة دوم پيش از ميلاد سيري پيوسته و سلسله وار را پيموده است. اما از آنجا كه انتقال اين سنت به طور شفاهي بوده، آنچه كه ثبت و ضبط گشته و به ما رسيده تنها بخشي از اين سير توسعة طولاني و غني را در بر دارد. برخي از ادوار مهم و پرثمر اين فرهنگ ثبت نشده اند؛ بسياري از اسناد نيز مفقود گشته و قابل احيا نيستند. با همه اين اوصاف، هنوز ده ها هزار صفحه مكتوبات با ارزش در شكل نسخ خطي موجودند كه مي بايست تصحيح و منتشر گردند، و تعداد آثار ارزنده اي نيز كه از انتشارات غربي و هندي چاپ و منتشر گشته به قدري زيادند كه كسي نمي تواند اميد داشته باشد كه در طول مدت حياتش فرصت بهره مند شدن از همه را بيابد.

اين ميراث از يك سو شگرف و عظيم اند و از سوي ديگر منقطع و تكه تكه؛ اما همگوني و مشابهت ميان اين قطعات به حدي است كه به راحتي مي توان طرح اصلي آن را در خط سيري منطقي و ساده ترسيم نمود. ما در اين مجلد، مسائل، زمينه هاي اصلي نمادهاي غالب و چهره هاي بارز و شاخص و وافر دنياي اساطير هندويي را مورد بررسي قرار داده، و تا حد مقدور به ژرفاي ‌آن نيز نظر خواهيم افكند.

در طول متن، جايي كه صورت (فرم) هاي خارجي، از رازهاي حيرت آور نهفته، پرده بر مي‌دارند، لاجرم با مسايل مربوط به روش شناسي و تأويل روبرو مي شوم؛ كه مورداً به آنها خواهيم پرداخت. پرداختن به اين مباحث در ابتداي بحث ميسر نيست چرا كه در اين مرحله با شخصيت ها، سبك، تقدم و تاخر وقايع و مفاهيم بنيادي اين وادي آشنا نيستيم، و مقياس‌ها و ارزش هاي اين سنت نيز به كلي با آنچه از آن ما است، تفاوت دارد. كوشش در تحميل مفاهيم شرقي به چهارچوب ها و قالب هاي آشناي غرب بي نتيجه است. مي بايست به غرابت ژرف اين سنت امكان دهيم تا محدوديت هاي ناخودآگاه موجود در تلقي ما را نسبت به رموز هستي و اسرار بشر – آشكار سازد.

داستان اعجاب آور رژه مورچه ها دريچه اي را بر ما مي گشايد كه از آن به نظاره منظرگاهي متفاوت از فضا مي نشينيم و زماني را تجربه مي كنيم كه با ضر بان نبضي نا آشنا مي تپد. فضا و زمان، عموماً در محدودة يك سنت يا تمدن خاص، تداعي كنندة تعاريف و تصورات معيني هستند. اعتبار و قطعيت اين تعاريف (فضا و زمان) حتي از سوي اشخاصي كه صراحتاً مسائل اجتماعي، سياسي و اخلاقي را مورد بحث و سوال قرار مي دهند ندرتاً مورد ترديد قرار مي گيرد. چنين مضاميني، بديهي، بي رنگ و بي اهميت به نظر مي رسند؛ چرا كه حركت و حيات ما در بطن و توسط آنهاست، همچون حركت و حيات ماهي در آب.

گرچه وجود ما از آنها سرشار و در آنها محدود است اما هيچ اطلاعي از خواص آنها نداريم؛ اساساً دانش ما را به وراي آنها راهي نيست و لذا نسبت به آنها ناآگاهيم. از اين روست كه مفهوم هندي زمان و فضا در نظر اول براي ما غربي ها نادرست و غريب مي نمايد.

مباني نگرش غربي چنان به ما نزديكند كه از عرصه نقد پنهان مي گردند. اين مباني از بافت تجربيات و واكنش هاي ما تشكيل شده اند. اين است كه ما طبعاً به اين تمايل داريم كه آنها را به عنوان يك فرض پذيرفته، جزء مباني كلي تجربي بشري، و از اجزاء و اركان واقعيت تلقي كنيم. قصة حيرت انگيز متنبه شدن ايندراي متكبر، نمايشي است از ادوار كيهاني (comic cycles) كه در پس هم، در عرصه بي انتهاي زمان، ظاهر مي شوند؛ اعصاري مقارن در فضايي لايتناهي، كه در تفكر جامعه شناسانه و روان شناسانه غربي جايگاهي ندارند. در هندوستان «بي زمان» (Time less)، اين عرصه هاي گسترده و ممتد، آهنگ حيات همه چيز را تشكيل مي دهند. گردونه تولد و مرگ – دورِ ظهور، وصال، زوال و بازپيدايي – مطالبي پذيرفته شده و پيش پا افتاده اند كه هم در سخنان متداول عوام جاي دارند و هم به عنوان يك موضوع بنيادي در وادي فلسفه، اسطوره، نماد، دين، سياست و هنر مورد توجه قرار مي گيرند. اعتقاد بر اين است كه (اين سير دوراني) نه تنها وادي زندگي فردي، بلكه عرصة تاريخ اجتماع و خط سير كيهان (cosmos) را نيز شامل مي گردد.

هر لحظه از هستي بر مبناي همين كليت سنجيده و ارزيابي مي شود.

براساس علم الاساطير هندويي، هر دوره جهاني به چهار يوگا (Yuga) يا چهار عصر جهاني تقسيم مي شود. اين اعصار را مي توان با چهار عصر موجود در سنت يوناني – رومي تطبيق نمود، كه در هر دو، با سپري شدن هر دوره، سجاياي اخلاقي رو به تنزل مي روند. اعصار كلاسيك اسامي خود را از فلزات اخذ كرده و به ترتيب طلا، نقره، برنج و آهن ناميده مي‌شوند؛ و اعصار هندويي را به پيروي از چهار وجه بازي تاس هندي، كريتا (krita)، ترتا (Trata)، دواپارا (Dvapara)، و كالي (kali) مي نامند. نام گذاري اعصار در هر دو نظام معرّف نسبت تقوا در آن اعصار است، كه با سپري شدن آرام ايام، تحولي غير قابل بازگشت را در بر دارد.

Krita صفت گذشته نقلي فعل kri (انجام دادن) است؛ و به لحاظ لغوي به معناي «انجام شده، ساخته شده، به اتمام رسيده و كامل» است. اين وجهي از بازي تاس است كه بازيگر را برنده تمام و كمال و قطعي بازي اعلام مي نمايد. مفهوم «تمام» يا «تماميت» در ذهنيت هنديان با عدد چهار مرتبط است. هر چيز كه در خويشتن به مرتبه كمال رسد بدين معني است كه چهار «ربع» (Pada) خويش راشامل است؛ و بر «چهار پايش» (Catul-Pada) محكم و استوار ايستاده. پس كريتايوگا (krita yuga)‌ يا اولين عصر، يوگا[1] (Yuga) ي كامل و «چهار ربعي» است. دارما (Dharma) كه همان نظام اخلاقي جهان است (كه قبل از آغاز، موجوديتي معنوي و غير ظاهر دارد، اما بعد از پيدايش هستي، در مراتب، نيروها و موجودات جهاني متجلي مي شود) در اين عصر، چون گاو مقدس، محكم و استوار بر چهار پاي خود ايستاده؛ اين «‌استواري»، «صد در صدي» و «چهار ربعي» بودن صفتي است نافذ و فراگير كه در پيكره زنده عالم حضور دارد.

در اين يوگا (عصر) كليه مردان و زنان متقي متولد مي شوند. آنها زندگي خويشتن را وقف انجام وظايف و تكاليف الهي مقرر گشته توسط دارما[2] مي كنند. برهمن ها[3] در وادي تقدس ذاتي خويش تثبيت مي شوند. اعمال و رفتار پادشاهان، ملاكين بزرگ و اشراف به ايده آل هاي حقيقي و منش شاهانه استوار مي گردد. روستاييان و شهريان خود را به دامپروري و صنعت گري وقف مي كنند. و طبقة سفلي و نوكران نيز شرعاً مطيع و تسليم اوامر هستند.

با سپري شدن زندگي و حركت رو به شتاب حيات جهاني، پايه هاي اين نظم به تدريج سست مي شود. دراماي مقدس ربع به ربع رو به زوال مي رود در حالي كه ربع هاي باقيمانده هنوز در صحنه اند. ترتايوگا (Treta Yuga) براساس عدد سه در بازي تاس، نامگذاري شده. «ترتا» به معني مجموعه سه تايي بوده، و در اينجا منظور همان سه چهارم است. از لحاظ اتيمولوژي لفظ «ترتا» با الفاظ tres لاتين، treis يوناني و three انگليسي نسبت دارد. در ترتايوگا هم پيكره جهاني، و هم كالبد جامعة طبقاتي چهار گانه[4] در همين دوره برداشته مي‌شود. عمل به وظايف و تكاليف، ديگر امري خود جوش، بديهي (و فطري) در قانون مندي رفتار بشري نيست بلكه به پديده اي آموختني تبديل مي شود.

دواپارايوگا (Dvapara Yuga) عصر خطرناك تعادل ميان نقص و كمال، و توازن بين ظلمت و نور است. اين نام از ريشة dvau , dva, dvi «دو» اخذ گرديده (و با الفاظ duo لاتين، deux فرانسه، deuce انگليسي، duo يوناني و dva روسي انطباق دارد).[5] در اينجا تاس عدد دو را نشان مي دهد. در «دواپارايوگا» تنها دو بخش از چهار بخش (نصف) دارما امكان بروز مي يابند؛ و نيم ديگر ارزش ها به طريق غير قابل جبراني نابود گشته است. گاو مقدس نظام اخلاقي به جاي استواري بر چهار پا، يا ايستادن مطمئن بر سه پا، تنها بر دو پاي خود تكيه دارد. جايگاه آرماني و خدا گونه اجتماعي اينك مخدوش مي گردد. معارف مربوط به سلسله مراتب آشكار ارزش ها از دست مي رود. ديگر صعود به مراتب بالاي معنوي، عامل نيرو بخش براي حيات انسان و جهان محسوب نمي شود.

همه انسان ها، از برهمن ها تا شاهان، و از تجار گرفته تا خدمت كاران، از خيرگي شهوات كور مي شوند؛ و حرص اميال دنيوي، و صفاتي چون خشونت، طمع و تنفر از انجام تكاليف مقدس را كه لازمه اش نفي خويشتن است در وجودشان مي پرورند. تقدس حقيقي، كه تنها از طريق خويشتن داري نذور، روزه و رياضت حاصل مي شود، در اين دوره بي فروغ شده و به خاموشي مي گرود.

و سرانجام، كالي يوگا (kali Yuga) يا عصر ظلمت فرا مي رسد؛ عصري كه جهان تنها با بيست و پنج درصد نيروي دارما به حيات خود ادامه مي دهد. خصايلي چون خودستايي، درنده خويي و منش هاي جاهلانه و بي پروا، عناصر غالب و حاكم حيات اين عصر گذشته اند.

كالي (kall) به مفهوم بدترينِ هر چيز است؛ اين لفظ هم چنين به معناي ستيزه، نزاع، نفاق، جنگ و نبرد آمده (kali با لفظ kal-aha به مفهوم نزاع و ستيزه مرتبط است). در بازي تاس، كالي عدد بازنده است. در كالي يوگا (عصر ظلمت) انسان و جهان او در بدترين صورت ممكن قرار دارد. تنزل ارزش هاي اخلاقي و اجتماعي در عبارتي از ويشنوپوراتا[6] چنين آمده: «زماني كه اجتماع به مرحله اي مي رسد كه، ملك و مال معرف شأن و مرتبه، ثروت تنها منبع ارزش، هواي نفس مايه اصلي اتصال ميان زن و شوهر، دروغ منشاء موفقيت در زندگي، اعمال جنسي تنها عامل لذت محسوب شده، و دام هاي بروني با دين دروني خلط مي شود ...» آنگاه ما در كالي يوگا، كه همان جهان عصر ما است، قرار داريم. عصر مذكور در دور حاضر، با محاسبات انجام شده، در روز جمعه 18 ماه فوريه سال 3102 ق.م آغاز گشته است.

پايين ترين سطح كارآيي دارما در دوره كوتاه كالي يوگا است كه مدت آن 432000 سال مي باشد. در دوره قبل، یا دواپا رايوگا، قدرت جوهره اخلاقي جهان دو برابر توان آن در كالي يوگا بوده و مدت اين عصر نيز به همان نسبت افزايش يافته و معادل 864000 سال مي باشد. پيش از ظهور اين عصر، ترتا يوگا با كارآيي  قدرت دارما جريان داشته كه مدت زمان آن 000/296/1 سال بوده؛ و كريتايوگا عصر كمال () دارما با 000/728/1 سال در رأس همه اعصار قرار داشته است. دوره كامل اين اعصار معادل 000/320/4 سال است كه معادل ده برابر مدت كالي يوگا است. اين دوره كامل را مها يوگا (Maha Yuga) يا عصر كبير مي‌نامند.

هر يك هزار مها يوگا – كه با شمارش انساني معادل 000/000/320/4 سال است. يك روز برهما، يا يك كالپا (kalpa) را تشكيل مي دهد. اين دوره در مقياس خداياني كه مادون برهما، اما مافوق انسا نها قرار دارند، برابر با 12000 سال آسماني است. اين روز (كالپا يا رو برهمايي) با خلقت يا تكامل (srisli) و ظهور جهان از بطن ماوراء ماده و جوهرة غير متجلي الهي آغاز مي گردد؛ و با انحلال، جذب و بازگشت به درون آن وجود مطلق به پايان مي رسد.[7] افلاك جهاني، و هر چه در آنهاست در انتهاي يك روز برهمايي غايب مي گردند؛ و در شبي كه از پس آن مي آيد، به صورت ذره غباري مكنون، باقي مي مانند تا در موقع لزوم و فرار رسيدن موعد مقرر مجدداً رخت تجلي به تن كنند. طول مدت شب و روز بر همايي برابر است.

هر كالپا خود به چهارده مانوانتارا (manvanlara) يا «وقفه مانويي» نقسيم مي شود كه هر يك مشتمل است برهفتاد و يك و كسري از مهايوگا[8]. هر مانوانتارا با بروز طوفاني سيل آسا به پايان مي رسد. «مانو»‌ كه بخش اصلي لفظ مانوانتارا (وقفه مانويي) است، معادلي هندويي براي شخصيت «نوح» است كه از طوفان مخوفي جان به در مي برد. عصري كه ما اكنون در آن به سر مي بريم، وقفه مانو وايوسواتا (Ivterval of Manu Vaivasvata)‌‌ نام دارد، كه مفهوم آن «‌مانو ‌فرزند آن فرد تابناك» يا «مانو فرزند خداي خورشيد وایواسوانت» مي باشد.[9] اكنون در هفتمين مانوانتارا از روز برهمايي به سر مي بريم،هنوز هفت مانوانتارا باقي است تا امروزِ برهما به پايان برسد. اين روز را واراها كالپا (varaha kalpa) يا كالپاي گراز ناميده‌اند. اين نامگذاري بدين واسطه است كه تجلي ويشنو در هيأت گراز در چين روزي رخ مي دهد. اين اولين روز از پنجاه و يكمين سال زندگي برهماي دوره ماست. اين روز پس از هفت طوفان سيل آساي ديگر در هنگام فروپاشي دوره بعدي به اتمام خواهد رسيد.

صعود و نزول هر كالپا را بروز وقايع خاص اساطيري، مشخص مي سازد؛ وقايعي كه بارها و بارها، آرام و جذاب در گردونه بي رحم زمان به طور مكرر رخ مي دهند :

پيروزي خدايان كه ايشان را بر مسند حاكميت افلاك پايدار مي دارد. وقفه هاي شكست ‌ها، سقوط ها و نابودي هايي كه با غلبه اهريمنان پديد مي آيد؛ اهريمناني كه همزاد خدايان هستند و همواره در كمين به سر مي برند تا ايشان را از حاكميت ساقط كنند؛ او تارها (avatars) با تجليات ويشنو – وجود اعظم كه در شكل حيوان و انسان ظاهر مي شود تا جهان را نجات دهد و خدايان را رها اسازد؛ اين وقايع شگفت، خارق العاده و مهيج، چيزي نيستند مگر قطعات پيوسته و لايتغير زنجيري حلقوي، كه دائم و بي وقفه در حال چرخش است. اين وقايع لحظه هاي شاخصي هستند در روندي تغيير ناپذير، روندي كه نظام تاريخ ممتد جهان را مي سازد و همه اينها برنامه منظم يك روز برهمايي را تشكيل مي دهد.

 در سحرگاه هر كالپا، برهما بار ديگر از ميان نيلوفر جوانه زده و به شكوفه نشسته اي كه از ناف ويشنو روييده، متولد مي شود. در اولين وقفه مانويي واراها كالپاي كنوني، ويشنو به شكل گراز نزول كرد تا زمين نوزاده را كه توسط اهريمن اعماق آب ها ربوده شده بود از قعر دريا نجات دهد. در چهارمين وقفه مانويي او شاه فيلي را از جنگ هيولايي دريايي رهانيد. در ششمين وقفه مانويي رخدادي كيهاني كه از آن با عبارت «تلاطم اقيانوس شيري» ياد مي شود به وقوع پيوست : در اين واقعه‌‌ خدايان و اهريمنان كه بر سر حاكميت جهان در نزاع بودند، موقتاً از جنگ دست كشيدند تا ا كسير جاودانگي را از بطن درياي جهاني خارج كنند.[10] رخدادهاي مهايوگاي كنوني، كه در هفتمين مانوانتارا در جريان است، در دو داستان حماسي هند (رامايانا و مهابهاراتا) توصيف شده اند. وقايع مندرج در رامايانا به ترتا یوگا، و داستان ها مهابهاراتا به دراپارايوگاي دور حاضر مربوط مي شوند.

در اينجا لازم به تذكر است كه متون رايج، ندرتاً به اين نكته اشاره مي كنند كه وقايع اساطيري مورد وصف، بارها و بارها، پس از هر چهار ميليارد و سيصد ميليون سال (يا يك كالپا) تكار مي شوند. علت اين سهل انگاري را مي توان عمر كوتاه انسان در قياس با زماني چنين طولاني دانست (كه براي انسان غير قابل تصور و لذا قابل اغماض است). اما نبايست آن را به طور كلي از نظر دور داشت؛ چرا كه هر انساني در طول عمر كوتاه خود، به هر حال، به نحوي از انحاء و به صورتي در نقطه اي از اين حلقه بزرگ قرار مي گيرد. اين مضمون به طور ضمني با عبارتي كوتاه و لطيف در يكي از پوراناها[11] به هنگام توصيف يكي از لحظات مهم اساطيري، آمده است. در اين داستان ويشنو در تجلي گراز، در حالي كه الهه زيباي زمين را بر بازوان خود گرفته و او را از قعر دريا نجات مي دهد، با او چنين مي گويد :

«هر بار تو را به همين ترتيب حمل مي كنم»

براي يك ذهن غربي، كه به عصر و دوره واحد و وقايع تاريخي محض (مثل ظهور حضرت عيسي، مجموعة اهداف و كمالات خاص و قطعي، و يا سير طولاني پيشرفت و اختراعات كه معرّف سلطه انسان بر طبيعت است) باور دارد، روبرو شدن با عباراتي چنين پيش پا افتاده، از دهان خدايي با عمر نامحدود، قدري رخوت آور و مخرب است. چرا كه اين نوع نگرش، مفهوم ارزش هاي بنيادين ما را- كه توسط آن – انسان، حيات، سرنوشت و هدف او را محك مي زنيم، مردود مي شمارد.

زندگي برهما، از ديد يك انسان، بسيار طولاني مي نمايد، اما نبايد فراموش كنيم كه آن نيز محدود است. عمر او نيز تنها صد سال برهمايي كه مشتمل بر روز ها و شب هاي برهمايي است به طول مي انجامد، و در انتها نيز با يك انهدام عظيم جهاني به پايان مي رسد. در زمان اين انهدام، نه تنها افلاك سه گانه (زمين، آسمان و فضاي ميانه) نابود مي شوند، بلكه همه مراتب وجودي، حتي در والاترين عوالم، رهسپار وادي عدم مي گردند و همگي در بطن آن نخستين جواهر ازلي محود مي شوند. با فرار رسيدن مجدد مرحله فروكشي و انهدام كلي، ميدان براي ظهور و غلبه دوره كامل ديگري معادل 000/000/000/040/311 سال بشري آغاز مي گردد.

 خردِ حيات

براي ما فراموشي اين نكته آسان است كه تصورمان از زمان كه منحصر به نگرشي خطي و تكاملي است (و به وضوح بر اطلاعات زمين شناسي، زيست شناسي كهن و تاريخ تمدن اتكاء دارد)، پديده اي منحصر است به انسان مدرن. حتي يونانيان عهد افلاطون و ارسطو كه قرابت فكري و نظري اشان به ما، بيش تلقي هندوها است – چنين نگرشي نداشته اند. به نظر مي رسد كه «سنت آگوستين» (saint Augustine) اولين فردي بوده كه نگرش نوين را در باب زمان به طور منسجم مطرح نمود. نظرات وي به تدريج در جريان تقابل با انديشه‌هاي معاصرينش شكل گرفت و تبلور يافت.

«جامعه اگوستين» (Augustnian society) مقاله اي از «اریك فرانك» انتشار داده[12] كه در آن به اين نكته اشاره رفته كه ارسطو و افلاطون بر اين باور بوده اند كه هر هنر و دانشي بارها تا نقطه اوج بسط يافته و سپس افول كرده است. فرانك مي نويسد : «اين فيلسوف ها اعتقاد داشتند كه حتي آراء و نظرات خودشان صرفاً كشف مجدد دانسته هاي فيلسوفان ادوار گذشته بوده است». اين عقيده با باورهاي رايج هند در خصوص فلسفة جاودانگي كه مطابق آن، خرد ابدي در گردونه اعصار پي در پي به ظهور مي رسد، بازسازي مي شود، از بين مي رود و مجدداً احيا مي گردد انطباق كامل دارد. فرانك اذعان مي دارد كه «حيات انساني، از ديدگاه آگوستين صرفاً فرآيندي از طبيعت نيست، بلكه پديده اي منحصر به فرد و غير قابل تكرار است با تاريخي مختص به خود كه در آن هر رخدادي كاملاً نو ظهور و بديع بوده و هيچ گاه پيش از آن واقع نشده است. فلاسفه يوناني با اين نوع تلقي از تاريخ ناآشنا بوده اند. يونانيان مورخين بزرگي داشتند كه در خصوص تاريخ دوران خود مطالعه و آن را به توصيف در آوردند؛ اما آنها تاريخ جهان را فرآيندي طبيعي مي نگاشتند كه درسيري دوراني تكرار مي شد، و در حقيقت هيچ گاه رخداد تازه اي به وقوع نمي پيوست. اين دقيقاً همان انديشه‌اي است كه در پس اساطير و نوع زيست هندويي قرار دارد. (مطابق اين ديدگاه) تاريخ جهان در گذرگاه هاي ادواري خود از تكامل به افول – روندي تدريجي و دشوار را در جهت فرسايش، فروپاشي و زوال زيستي طي مي كند. تنها پس از اينكه همه چيز تماماً نيست گرديد، و بذر آن در شب بي زمان و لايتناهي كيهاني كاشته شده، بار دگر جهان كمال يافته و زيباي نخستين متولد مي گردد. آنگاه با اولين نوسان زمان، فرآيند بي بازگشت پيشين تكرار خواهد گشت. كمال حيات و ظرفيت انسان براي ادراك و جذب مفاهيم والاي قدسي و نيل به خلوص فردي يا به عبارت ديگر خصايل الهي و نيروي دارما – در سيري نزولي و ممتد قرار مي گيرد. و در سير اين روند، تواريخي غريب به عرصه ظهور مي رسند، اما واقعه اي وجود ندارد كه بارها و بارها در چرخش بي پايان ادوار رخ نداده باشد. اين زمان آگاهي (time consciousness) گسترده و جامع، كه مافوق محدوده حقير فردي و حتي خصايل نژادي است، چيزي نيست مگر همان زمان آگاهي طبيعت. دامنه آگاهي طبيعت بسي گسترده تر از عرصه قرون و اعصار (اعصار زمين شناسي و اعصار نجومي) است و مافوق آنها قرار دارد. گرچه فوج فوج افراد (‌از هر جنس و هر تيره) فرزندان او (طبيعت) به شمار مي روند، اما توجه او تنها به افراد بلكه به گونه ها معطوف است. اعصار جهاني كوتاه ترين ادواري هستند كه او (مادر طبيعت) در هر يك به تيره اي و گونه اي امكان بروز، حيات و در نهايت مرگ را اعطا مي كند. (مثل دايناسورها، ماموت ها و پرندگان غول آسا كه در دوراني ظاهر گشتند و سپس ناپديد شدند). هندوستان – در حالي كه حيات زايش خود را ادامه مي دهد به مسئله زمان، در قالب ادواري مشابه ادوار نجومي، زمين شناسي و ديرين شناسي مي انديشد. هندوستان به زمان سير زيست (و دوره حيات) خود، همچون بقاي يك گونه و تيره مي انديشد، نه عمر بي دوام، و زود گذر يك فرد. افراد پير مي شوند. اما گونه ها كه كهنسال هستند جواني ازلي دارند. ما، در غرب، به طريق ديگري مي انديشيم، يعني تاريخ جهان را شرح حال نوع بشر، و خصوصاً انسان غربي به عنوان مهم ترين عضو خانوادة بشري، فرض مي‌كنيم. شرح حال نگاري، نوع نگرش حاكم (برما)است كه در آن نظر به ابعاد منحصر به فرد و تقليدناپذير بخشي از هستي معطوف مي گردد؛ آنچه از اين فرآيند حاصل مي شود برداشتي خاص است با جهتي مشخص. ما به انفاس، افراد و زندگي ها مي انديشيم، نه به حيات. ما در پي آن نيستيم تا نقش جهاني طبيعت را در هويت انساني خويش متجلي سازيم، بلكه قصد آن داريم كه با پافشاري خود پسندانه اي، خويشتن را مقابل اين نظام قرار داده، و به ارزيابي بنشينيم، هنوز علوم فيزيكي و بيولوژيكي ما كه نسبتاً جوان است آهنگ متعارف اومانيسم سنتي مان را متأثر نساخته است. آگاهي ما نسبت به دلالت هاي فلسفي اين علوم بسيار ناچيز است، به طوري كه به هنگام مواجهه با مفاهيمي از اين سنخ در وادي ادوار اساطيري هندوها، عكس العملي مطلقاً خنثي و سرد داريم. (ذهنيت ما به گونه اي است كه مصمم گشته ايم كه از تحولات اين علوم صرفاً درس «پيشرفت» progress بياموزيم). ما ناتوانيم، و آمادگي آن را نداريم كه یوگاهاي مهيب (ادوار طولاني) را با خصایل حياتي آكنده سازيم. دانش موجود در باب دوران هاي بلند زمين شناسي كه انسان هاي ساكن كره ارض در گذشته سپره كرده اند و يا در آينده برخورد خواهد ديد؛ و صورت هاي فلكي كه به عنوان نقشه راهنماي فضاي بيروني و معبر ستارگان در دست داريم، تا حدي درك ابعاد رياضي اين منظرگاه را تسهيل كرده؛ اما ربط اين مفاهيم با فلسفه عملي زندگي انسان برايمان بسيار دشوار است.

هنگامي كه به طور تصادفي در حال مطالعه يكي از پوراناها بودم، به افسانه ناشناخته و بكري برخوردم كه در آغاز اين فصل ذكري از آن رفت؛[13] اين براي من تجربه اي بزرگ بود. (با اين داستان) ناگهان غرغره خالي و بي روح اعداد از نيروي حيات آكنده شد. آنها (اعداد) با ارزش‌هاي فلسفي و مفاهيم نمادين جان گرفتند. بيان داستان چنان صريح و واضح، و تاثير آن چنان نيرومند و نافذ بود كه براي نيل به معنا ضرورتي به موشكافي حس نمي شد. پيام داستان به راحتي قابل مشاهده بود.

دو خداي بزرگ، ويشنو و شيوا، درس هايي به ايندرا، پادشاه شهر خدايان مي آموزند كه براي مستمعين اين افسانه دستور العمل زندگي است.

پسرك شگفت انگيز، كه با لب هاي كودكانه اش راز معماهاي بزرگ را مي شكافت و نهر خرد را جاري مي كرد، معرف يك «صورت نوعي» (Archetype) است كه در قصه ها و افسانه‌هاي متداول در بسياري از سنن حضور دارد. او وجهي از پسر قهرماني است كه موفق به حل معماي ابوالهول مي شود و جهان هيولاها را آزاد مي سازد. پيرمرد خردمند نيز معرّف صورت نوع ديگري است كه وراي وادي جاه طلبي و هواي نفس، به اندوختن و انفاق گنج خردي مي پردازد كه با تمسك به آن حصارهاي مالكيت، رنج و طمع فروريخته و متلاشي مي شوند.

اما اگر سخنان اين افسانه به نامحدود بودن زمان و مكان ختم مي شد، تعاليم خردمندانة آن ناتمام مي ماند. منظره جهان هاي بي شماري كه در كنار هم چون حباب در پهنة هستي مي‌رويند، و درسي كه از سلسله بي پايان ايندراها و برهماها آموخته مي شود، به راحتي مي‌تواند ارزش وجودهاي فردي را به پوچي سوق دهد. اما اين افسانه به برقراري تعادلي ميان منظره مهيج و بي انتهاي جهان، و وجه مخالف آن، يعني نقش محدود افراد فاني پرداخته است. بريهاسپاتي، كاهن اعظم و مرشد روحاني و خدايان – كه تبلور خرد هندويي است – به ايندرا (كه همان هويت فردي و ره گم كرده ماست) مي آموزد كه چگونه دين خود را به هر يك از دو وادي ادا نمايد. به ما آموخته شد كه چگونه خداوند را ه وادي غير شخصي ابديت را، كه همواره و جاودانه در بستر زمان در حال چرخش است بشناسيم. اما اين را نيز آموختيم كه مرتبه ناپايدار وظايف و لذايذ فردي وجود را نيز حرمت نهيم؛ چرا كه اين وادي (عرصه هويت فردي) به همان اندازه براي يك انسان زنده، حقيقي و حياتي است كه يك رويا براي يك روح خفته.

 



[1] Yuga لفظي سانسكريت است به معناي زمان يا عصر.

[2] )دارما : ايده آل، عدالت محض و پرهيزگاري را گويند... آن بخش از عدالت كه مربوط به يك فرد مي شود «عدالت فردي» (svadharma) او است، و آن عبارت است از حرفه، كاربرد اجتماعي، يا وظيفه اي كه بر حسب طبيعت فرد براي او مقرر گشته. (AK.C توضيح مولف : دكتر آنانداكوماراسوامي (Ananada K. coomaraswamy) از سر لطف مطالبي در تفسير نوشته هاي دكتر زيمر به آن افزوده است كه در متن در كروشه [] قرار گرفته و با حروف مخفف نام او ACK مشخص گشته است.

[3]  برهمن ها طبقه روحانيون و كاهنان هندو هستند.

[4] جامعه انساني براساس نظام ديني هندوان به چهار طبقه برهمن ها (روحانيون)، پادشاهان و اشراف، صنعتگران و تجار، خدمتكاران و نوكران تقسيم مي شود. براساس اين نگرش، در يك جامعه سالم، افراد طبقات چهارگانه فوق بدون تضاد و دشمني در كنار هم زندگي و به وظايف خاص طبقه خويش عمل مي كنند. (مترجم)

[5] عدد 2 (دو) در فارسي نيز از همين ريشه است. (مترجم)

[6] كتاب ويشنو پورانا (visnu purana ) از كتب كلاسيك سنت و اسطوره شناس هند است كه قدمت آن به هزاره اول قبل از ميلاد باز مي گردد. اين كتاب به سال 1830 در لندن توسط ه. ه.ویلسون ترجمه گرديد. متن فوق تلخيص شده عبارت بلندي از كتاب چهارم، فصل 24 همان مجموعه است.

 

[7]  ظهور از بطن ذات غير متجلي الهي و بازگشت به درون همان وجود ازلي از باورهاي مشترك اكثر اديان است. اين مضمون چنان آشنا است كه گويي از ترجمه آيه شريفه «‌انا لله و انا اليه راجعون» بر گرفته است. (مترجم)

 

[8] محاسبات كالپا، مانونتارا، و مهايوگا چنين است 994 =14*71. در اينجا 6 مهايوگا باقي مي ماند كه بدين ترتيب به مجموعه افزوده مي شوند. در آغاز اولين مانوي (از مجموعه چهارده مانوانتارا)، فجري به طول يك كريتايوگا (معادل 4/0 مهايوگا) مي دمد، و پس از هر مانوانتارا شفقي به همان مدت ظاهر مي گردد. لذا زماني معادل 15 كريتايوگا به جمع كل افزوده مي شود، بدين شكل : 6= 15*4/0 اگر 6 مهايوگاي باقيمانده را به 994 بيفزايم حاصل مي شود 1000 مهايوگا يا يك كالپا.

[9] هر مانوانتا به نام يكي از تجليات خاص قهرمان طوفان (مانو) ثبت شده است. مانو ويواسوانت، جد نوع انسان (ابوالبشر) است كه توسط ويشنو در اولين تجلي زميني اش به شكل ماهي از سيل نجات مي يابد. پدر او خورشيد خدايي به نام ويواسوانت بود. در عهد ودايي ويواسوانت نام خداي خورشيد است. در سنت زرتشتي ايران همين واژه به عنوان نام پدر اولين ا نسان يا Yiman آمده كه در سانسكريت Yama ناميده مي شود. قهرمان طوفان و اولين انسان نهايتاً در جبهه از يك وجود هستند.

[10] متون هندويي واقعه فوق را اين طور تفسير كرده اند كه خدايان از يك سو و اهريمنان از سوي ديگر اقيانوس هستي را به تلاطم در آوردند تا با اين حركت، اكسير جاودانگي – مانند گرفتن كره از مشك دوغ كه با حركت دادن آن به دست مي آيد بر سطح آب ظاهر شود. (مترجم)

[11] كتب پورانا (Puranas) از متون اساطيري و حماسي هستند كه تدوين آنها به شاعر و زاهد افسانه اي هند وياسا (vyasa) منسوب است. جمعاً 18 پوراناي اصلي وجود دارد كه هر يك با تعدادي پوراناري ثانوي (Upapurana) همراه گشته اند. از معروف ترين پوراناهاي نوع اخير مي توان كتب حماسي معروف رامايانا و مهاياراتارا نام برد.

[12] E Frank, saint Augustine and Greek Thought (the Agustinian society, Cambridge, Mass -1942, obtainable from The Harward cooparative Society) see pp. 9-10.

[13] اشاره به داستان رژه مورچه هاست كه در قسمت اول فصل زمان و ابديت درج گرديد (مترجم)

Read 1139 times